|
حرف های سرباز کوچولو اینکه اسمم را گذاشتم سرباز کوچولو نشانه یک امید است. امید به اینکه جزو یاران امام زمانم(عج) شمرده شوم! و کوچکم در برابر عظمت یاران ایشان
| ||
|
[ ۱۳٩۱/٢/۱۸ ] [ ٤:٢٦ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
چراغهای مسجد دسته دسته روشن میشوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.
آقا سید مهدی که از پلههای منبر پایین میآید، حاج شمسالدین ـ بانی مجلس ـ هم کم کم از میان جمعیت راه باز میکند تا برسد بهش. جمعیت هم همینطور که سلام میکنند راه باز میکنند تا دم در مسجد.
وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش... آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل... دست شما درد نکند، بزرگوار! سید پاکت را بدون اینکه حساب کتاب کند، میگذار پر قبایش. مدتها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری! آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی میکنن... حاج مرشد، پیرمرد 50 ، 60 ساله، لبخندزنان نزدیک میشود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه... ..................................................
زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالیاش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه میکرد. زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لبها، گیسهای پریشان... رنگ دیگری به خود گرفته بود. دوره و زمونهای نبود که معترضش بشوند... ....................................... حاج مرشد! جانم آقا سید؟ آنجا را میبینی؟ آن خانم... حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین. استغفرالله ربی و اتوبالیه... سید انگار فکرش جای دیگری است... حاجی، برو صدایش کن بیاید اینجا. حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه میکند: حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب... یکی ببیند نمیگوید اینها با این فاحشه چه کار دارند؟ سبحان الله... سید مکثی میکند. بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی میشود. اینبار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکند و سمت زن میرود. زن که انگار تازه حواسش جمع آنها شده، کمی خودش را جمع و جور میکند. به قیافهشان که نمیخورد مشتری باشند! حاج مرشد، کماکان زیرلب استفرالله میگوید.
- خانم! بروید آنجا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند. زن، با تردید، راه میافتد. حاج مرشد، همانجا میایستد. میترسد از مشایعت آن زن!... زن چیزی نمیگوید. سکوت کرده. دخترم! این وقت شب، ایستادهاید کنار خیابان که چه بشود؟ شاید زن، کمی فهمیده باشد! بهانه می آورد؛ کلماتش قدری هوای درد دل دارد، همچون چشمهایش که قدری هوای باران: حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم...!! سید؛ ولی مشتری بود! پاکت را بیرون میآورد و سمت زن میگیرد: این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمردهام. مال امام حسین(ع) است... تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نه ایست!...
سید به حاجی ملحق میشود و دور... انگار باران چشمهای زن، تمامی ندارد... ................................................. چندسال بعد...نمیدانم چندسال... حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج میشود. زیر لب همینجور سلام میدهد و دور میشود. به در صحن که میرسد، نگاهش به نگاه مرد گره میخورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.
مرد که انگار مدت مدیدی است سید را میپاییده، نزدیک میآید و عرض ادبی. زن بنده میخواهد سلامی عرض کند. مرد که دورتر میایستد، زن نزدیک میآید و کمی نقاب از صورتش بر میگیرد که سید صدایش را بهتر بشنود. صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض: آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان میآید که یکبار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت... آقا سید! من دیگر... خوب شدهام! این بار، نوبت باران چشمان سید است... سید مهدی قوام ـ از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران ـ یکی تعریف میکرد: روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم که دفن کنند، به اندازهی دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.
زار زار گریه میکردند و سرشان را میکوبیدند به تابوت...
[ ۱۳٩۱/٢/۱٧ ] [ ۱۱:٤٧ ق.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
شب، آرام و خاموش، چادر سیاه خویش را برسر شهر کشیدهاست. شب، خانه ی اسرار است و سراپرده ی راز و هم راز شب، عارفان و عاشقاناند. از گوشه و کنار شهر، به جز زمزمه ی طولانی و بیپایان جیرجیرکها، صدایی به گوش نمیرسد. آرامش و سکوت، گویا در ذات همه ی شبها ست. امّا امشب از گوشهای نه چندان دور، نالهای حزین به گوش میرسد. "سلام بر تو ای رسول خدا! از سوی من و هم از سوی دخترت که در کنار تو آرمیدهاست. هماو که بسیار زود به تو پیوست. این ناله که گویا جان را به همراه خویش بهدر میبرد و چنین غمگنانه، دیوار سکوت شب را میشکند، ناله ی کیست؟ شهر، هیچگاه غم نالهای چنین غریبانه نشنیدهاست. اما نه! گویا در خاطرات شهر، در زمانی نهچندان دور صدایی همین قدر جانسوز، ثبت شدهاست. صدایی که دل شهر را به لرزه میافکند و خواب از چشمان غفلتزده ی مردمان ربودهبود. صدایی که یادآور هزاران خاطره بود. خاطراتی نه چندان دور که رؤیا بپنداریشان و نه چنان کمشمار که فراموششان کنی. خاطرات مهربانیها و عطوفت پدری مهربان با یگانه دخترش و سفارشهای او در نگاهبانی از این گوهر بیهمتا. اما وجدان زنگار گرفتة شهر، صیقل چنین خاطراتی را برنمیتابید. مردمان، سکوت غفلت را بیشتر از فریاد بیداری میپسندیدند. دوست نداشتند هیچ نسیم آگاهیای آرامش تارعنکبوتی خانههایشان را برهم زند. برای همین برخاستند. زبان گشودند. سکوت مرگبارشان را شکستند. به اعتراض برآمدند. و افسوس که تازیانة اعتراض را بر پیکری جز آنچه باید، فرود آوردند. به جای آنکه از خود بپرسند که ریشة این درخت غم کجاست؟ و بجای آنکه تسکین این درد بزرگ را مرهمی باشند؛ زبان تلخشان را به کنایه و زخم گشودند و این همه ی آگاهی آنان بود. "علی! به فاطمه بگو یا روز گریه کند یا شب. گریة بیامان او آسایش ما را سلب کردهاست." اینک فاطمه، دیگر نه روز میگرید و نه شب. و مردمان در آرامش مرگبار خویش، خفتهاند!
منبع:http://www.fetrat.com/WFM_Readable.aspx?FLD_ID=1200 [ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ٧:۱٢ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
و خداوند عشق را آفرید....! [ ۱۳٩۱/٢/٢ ] [ ۱:٢٠ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت: ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه *، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور مودبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد [ ۱۳٩۱/۱/۱٦ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
دود بود و دود بود و دودبود [ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۱۱:٥٤ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر [ ۱۳٩۱/۱/۱۳ ] [ ۸:٠٧ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
عید است ولی بدون او غم داریم [ ۱۳٩۱/۱/۸ ] [ ٩:٢٧ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
در عصر جنون سرعت و بعد زمان [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ ] [ ۸:٥٤ ق.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
صبر هم اندازه دارد....! بارها این جمله را شنیدیم! ولی یک سوال: چرا صبر بعضی ها اندازه ندارد؟! اصلا نهایتی برایش متصور نیست! خدایا پیمونه صبرما را وسیع تر کن! [ ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ ] [ ٤:٤٠ ب.ظ ] [ سرباز کوچولو ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||